لطفا زمین ات را شخم بزن

به دریا مرو ، بیم موجی، اگر
به اتش مزن،بیم سوزی، اگر

به ساحل نشین و دمی تازه کن
به ان کلبه ی خواب دل ،خانه کن

ولی،تا کجا ، اینچنین بردگی؟
چرا مرده ، ان حس ازادگی؟

... تو زان خودی،سهم تو،زندگی
بزن خنجرت را بدین خفتگی

به عمری که رفت ات، شبی طعنه زن
به خوابی که هستی، سحر نعره زن

به دریا بزن، بیم دل ، خاک کن
هراس دل از شعله ها،پاک کن

تو، موجی و دریا، دل ات، خاک نیست
تو، زخمی و اتش، تو را باک چیست؟

بپاخیز و چشمان خود ، باز کن
به رسم خودت، قصه اغاز کن...


محمدرضا حسینی
 
/ 2 نظر / 11 بازدید
Lidoma

سلام دوست من.وب زيبايي داري.اگه وقت کردي به وب منم سر بزن و نظرتو مطرح کن ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

رادمهر و مامان

سارا جون مثل همیشه عالی بود [تایید] واقعا برای زیستن باید خودمون زمینمونو شخم بزنیم .من همیشه دنبال داستان جدیدی درباره همین بودم اما پیدا نکردم اگه میشه یک داستان قشنگ براش بذار.