پارسا دقیقا روز تولد 4 سالگی


چشمهایم را می مالم و درست یادم نیست که چنذ سال است درست و حسابی نخوابیده ام با دو چشم بسته ..شاید عجیب باشد ولی یک چشمی هم خوابیده ام وخصوصا از وقتی پسرک بزرگتر شده ..یک چشم را بر هم می گذارم ویک چشم دیگر نگهبان دوم پسرک بعد از خداست...این جنجال و قلدریش را دوست دارم..شاید یک جورهایی مینیاتور خودم هست در اکثر موارد..دوست ندارم سرعت گیرش باشم هرچند که یک جاهایی لازم است ولی باز هم ترجیح می دهم سکوت کنم..ایا واقعا همیشه لازم است ترمز باشیم مثلا اگر ماست و دلستر و چیپس را مخلوط کند و بخورد به کجای این دنیا و ما برمی خورد که خیلی از اکتشافات هم همین طوری جلو رفته..مثلا ما که اینطوری غذا نمی خوریم کجای دنیا را گرفته ایم ..چه بسا وقتی در خیلی موارد غیر ضروری ترمز باشیم فرزندمان هم ترمز احساساتش می شود جاهایی که له له می زنیم عاشقمان باشد چه بسا ترمز می کند ..وقتی قرار است انسانهای نا آگاه جامعه در خیلی موارد سرعت گیر پیشترفت و نبوغش باشند حداقل در کوچکترین جامعه اش رهایشان بگذاریم ..مگر اسباب بازی را به اسم او نمی خریم پس حق دارد بشکندش اینقدر بشکند تا خودش قضاوت کند..من مادر وقتی به خیابان می روم اگر 5 عد کیف نو استفاده نشده داشته باشم حق دارم تحت زرق و برق مغازه ها ذوق کنم و کیف بلااستفاده 6 ام را بخرم ولی فرزند بدون تجربه من حتی حق ندارد بهانه بگیرد که اسباب بازی می خواهد و بچه ای حتما عاقل است که خودش را کنترل کند ..من پیرو بی قید و شرطی و باری به هر جهت و بی قاعده زندگی کردن نیستم..ولی حداقل زمانی که می خواهیم مثل بزرگ ترها رفتار کردن را به بچه یاد بدهیم ایا واقعا خودمان سزاوار این چایگاه عظیم هستیم ..ما پدر و مادرها مجازیم هر اشتباهی بکنیم ماهها از پدر و مادر خود حالی نپرسیم ولی انتظار داشته باشیم هر لحظه بچه مان قربان صدقه مان برود..این تناقضات است که بچه به بلوغ که می رسد افسارش را می برد..به محض کوچکترین استقلال مالی بند ناف روانی اش را کاملا قطع می کند ...بچه باید بچگی کند بکذاریم الان خطا کند دلستر و نون و ماست را قاطی بخورد تا در بزرگسالی با هر جماعت نادانی که به او اجازه این تجربه ها را می دهند عشق و نفرت را قاطی نکند..جمله ای که این روزها زندگی ام را پر کرده  مامان این از چی درست می شه...؟و وقتی خود من از همه جا می مانم می گویم خدا درستش کرده ...وقتی می گه کچل چرا کچل شده این بچه چرا دست نداره....واقعا می مانم که همه تقصیرها را گردن خدا بیاندازم..چون واقعا خیلی مریض ها رو خدا مریض نکرده در مطب خودم پدر و مادرهایی را دیده ام که مسبب اصلی بیماریهای روانتنی فرزندشان بوده اند..آگاهانه یا نااگاهانه ...باد از چی درست می شه؟؟واقعا نمی تونم توجیه کنم...ولی وقتی می گه باد از چی درست می شه دیروز گفتم فوت کن ...مثل خدا که همه جاهست ولی تا وقتی که صداش نکنی حسش نمی کنی درست مثل هوا که هست ولی تا وقتی کنجکاو بشی به حس کردنش.....چی از چی درست می شه ..حالا می فهمم یک چشمی خوابیدنم ارزششو داشت ..وقتی می گه از همه دنیا تو رو بیشتر دوست دارم یعنی چه تمام دنیای من....