من را به خودم ببر می دانم که سرزمین زیبائیست.....تقدیم به تمام یوز بلنگانی که با من دویده اند............

  وقتی راه رفتن را اموختی  دویدن را بیاموز ودویدن که اموختی برواز را   من راه رفتن را از یک سنگ اموختم ..دویدن را از یک کرم خاکی   وبرواز را از یک درخت........بلنگان دویدن را یادم ندادند چون انقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند..برندگان نیز برواز را به من نیا موختند زیرا جنان در بروازشان غرق بودند که ان را به فراموشی سبرده بودند..............اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را می شناخت  کرمی که از اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید ودرختی که بایش در گل بود راز برواز را بسیار می دانست...انها که از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق واز اشتیاق به معرفت......

خاصیت یوزپلنگ اینه که فقط می دود ...