غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند....هر چند در برخورد با بیماران مراجعه کننده می خواهم بی تفاوت باشم یا حداقل کمتر ذهنم را مشغول کنند ولی انگار نمی شو د امروز جوانی دقیقا همسن خودم به همراه مادر تحصیل کرده از قشر مرفه جامعه برای درمان اعتیاد مراجعه کرده بود و متاثر کننده تر اینکه درست بعد از رفتن  انها کودک دوسال و نیمه ای دقیقا همسن پسرم که توسط مادرش معتاد شده بود توسط اقوامش برای درمان مراجعه کرده بود ...شاید چهره ام دیدنی بود زمانی که رفتار جسورانه پسر را در مقابل مادزش دیدم و صدای شکستن غرور مادر  که تمام مطب را می لرزاند و انتقام تمام ظلمی که این سالها به پسر شده بود که کمترینش 3 بار ازدواج مادر بود و جالب اینکه مادر فقط زیر لب دعا زمزمه می کرد و چهره بی تفاوتش و گستاخی پسرش سکوتم را بهترین سلاح دیدم...و بیمار بعدی که کودک بود ....نمی دانم در ایران چه می گذردشاید کوروش و داریوش و پشتوانه های غنی فرهنگی فقط یک اسم است برای سر پوش گذاشتن به آنچه در خانه همسایه ما می گذرد...شاید بهتر باشد من هم مثل صدها نفر فقط به خودم و.آینده فرزندم فکر کنم و با خود خواهی تمام کشور را به مقصد هر جایی بهتر از اینجا ترک کنم.....


من از سکوت شب سردتان خبر دارم.....تمام انچه ندارم نهاده خواهم رفت....