این روزها درگیری عجیبی بین خود خواهی خودم و آینده پسرم دارم بین ماندن و رفتن از ایران عجیب درگیرم..از یک طرف امادگی برای امتحانی که با علم به تقلب و نا سالم برگزار شدن امتحان و علی رغم امادگی در سالهای قبل ابطال ناگهانی ان بعلت تصمیمات انی و احساساتی بودن وزیری که از جنس زنان امروز ایران است البته از نوع دیگرش)به این فکر می کنم که نهایت زندگی در ایران چیست؟بر فرض که من بهترین متخصص این مملکت باشم بعد از اتمام درسم باید در یکی از شهرستانها روز گار بگذرانم چه بر سر فرزندم خواهد امد؟خیلی که مثبت بیاندیشم یکی از بهترینها خواهد بود در شهرستان مثل خودم یا در نهایت با بهترین رتبه در یکی از بهترین دانشگاههای ایران خواهد بود مثل خودم ولی در نهایت سقف ارزوهایش کوتاه خواهد بود ..همین الان که در حال تایپ این نوشته ها هستم در مطبم مریضی را دیدم که به قوی خودش بنگ مصرف کرده که همان حشیش است و یکی از علل اسکیزوفرنی ..یا بیمار قبلی که برایم کتابی را با زبان انگلیسی اورده که مطالعه کنم.کنجکاو که شدم دیدم جوانی اش را در امریکا گذرانده و لیسانس امور بین الملل دارد ولی الان یک معتاد کریستالست که تحت درمان است..ازش می پرسم چرا برگشتی به ایران؟؟می گوید دلتنگی ..و ایران دوستی که برایش اعتیاد را به ارمغان اورده...کودک درونم بیدار می شود من هم از همبن دلتنگی ها می ترسم..کاش این خاک لعنتی و این حس نوستالزیک کودکی و این شخصیت احساساتی همراهم نبود..دیروزپسرم را به خانه اسباب بازی بردم و خودم نظاره گر بودم.کودکی دقیقا همسن پسرم اسباب بازی کوچکی را پرت کرد مربی چنان واکنشی نشان داد دست پسرک را گرفت به اتاقی برد و او را وادار به معذرت خواهی کرد کودک که هنوز سخن گفتن بلد نبود باید معذرت می خواست و گرنه فلفل به دهانش ریخته می شد..مات و مبهوت مانده بودم .دنبال بچه ها می رفت که اسباب بازی های ریخته شده را سریع جمع کنند..در مقابل به عکس العمل بچه ها ناسزا می گفت..مربی که از سر ناچاری و مشخصا با گذشته ای اسیب دیده مربی به اصطلاح خانه اسباب بازی کودکان سرزمین من است چه چیزی در چنته دارد که نثار کودکم کند جز بغض و کینه و نفرت ..مربی که حتما اسباب بازی نداشته چطور می تواند مربی خانه اسباب بازی باشد..کودکی نکرده چطور کودکی کردن بچه ها را ببیند..یا شنیدم که در مدرسه ای در شهرستان معلمی به شاگردش ت ج ا وز کرده؟چطور می توانم فرزندم را به دنیای کثیف این جامعه بیمار بسپارم...چند وقت پیش مخترعی از نسل من و همسن من مدالها و لوح تقدیر هایش و عکس با رئیس ج م ه و ر این مملکت را روی میزم گذاشت در حالی که برای درمان اعتیاد به کریستال امده بود.. و به سبب هوش سرشارش بسیار در این زمینه پیشرفت کرده بود...عکس ضمیمه است ..این چیزهاست که موازنه ذهنم را بهم زده..چرا که تاکنون خودم بودم و همسرم برای تصمیم گیری ولی الان حجم کوچکی در خانه دارم که حجم بزرگ دنیا و قلبم هر لحظه برایش در تپش است.....