نمی آمد..نمی آمد..نوشتنم را می گویم.شاید روز مره گی با تمام هیجاناتش ذهن را به سکون می برد.گاهی کلامی یا نگاه نویی کافیست که تلنگری به ذهن به خواب رفته وارد کند .معمولا در ابن ساعت شب که متعلق به خودم هست و خوشبختانه مصادف شده با برنامه هفت در ساعت 24 برایم خوشایند است.همیشه در این روزها از گذشته حس نوستالزیکی داشتم..و از دور دستی بر اتش..فیلمسازی برایم همیشه جذاب بوده شاید بدلیل MP3از زندگی ادمها در مقطعی از زندگی و شاید بدلیل خلق زندگی جدیدی با ایدالهای فیلمساز..قطعا اگر انتخاب دیگری در زندگی داشتم فیلمسازی را بر می گزیدم.و از انچایی که معمولا خرد جمعی کمتر اشتباه می کند فیلم برای اکثر ادمها جذاب است.امشب صحبتهای حامد بهداد به دلم نشست.اعتماد به نفس کاذبش در گذشته که این روزها حقیقیست خودش را برایم تا حد یک سوپر استآر قابل باور کرده است.از فرهادی گفت که ..ما را تا کجا برده است.............حرفش خیلی عمیق است.چون وقتی درون ایرانیم مثل کرم دورن سیب دنیایمان سیب است..فقط کافیست این کرم سر بیرون بیاورد تا به کوچکی خودش پی ببرد.فرهادی این سیب را تا به کجا برده است................یا جمله دیگرش ...که ما همیشه در ایران دیریم.جایی که من بهداد الان هستم باید 10 سال پیش می بودم..........اگاهی می خواهد تا بفهمیم دیر رسیدیم.شاید  ترمزهای روانی یا موانعی که اگاهانه یا نا اگاهانه در جلویمان است به سبب قرار گرفتن انسانهای کوچک در منسب های بزرگ انزری مضاعفی می طلبد تا به جایی که حقمان است برسیم..و البته گاهی و اغلب نمی رسیم و در اواسط راه تغییر مسیر می دهیم تا ساده ترین راه را بر گزینیم و یا به خودمان تلقین می کنیم که حقمان بیشتر از این نیست و خودمان را دست کم می گیریم تا تسلی باشد برای بلند پروازی هایمان.....طعم صحبتهای بهداد همراه با طعم گس چا ی سبز با شیرینی شکلات یزدی مزه خوشایندی را در ذهنم گذاشت تا شاید مزه های کودکی ام و بلند پروازی هایم را بیشتر مزه مزه کنم....حامد بهداد نارنجی پوش....کآِش مهرجویی فیلمی برای سفید پوشان بسازد.....


ادامه مطلب ...